شاید این جمله را بارها شنیده باشید که دراین دنیا هیچ چیز تصادفی نیست.از اتفاقات کوچک و بزرگی در طول زندگی برایمان رخ می دهد تا برخوردهایی که در طول روز با یکدیگر داریم.
تمامی این اتفاقات حاوی درسهایی هستند که هر کدام به نوبه ی خود ما را در رسیدن به کمال نزدیک تر می کنند.البته لازمه ی طی کردن این مسیر دریافت آگاهی است.
گاهی این درسها از جانب خداوند در غالب ظاهری یک مشکل توسط انسانها به ما هدیه می شوند.
در واقع این افراد آموزگاران ما هستند.
اما چگونه؟
شخصی به فردی اعتماد میکنه واز اعتمادش سوءاستفاده میشه,پس آموزگار بهش درس داد,شخص پشیمون میشه ولی دوباره به دیگران اعتماد میکنه,علت اینه که باراول اشتباهی رو مرتکب شد یعنی از نعمت اشتباه بهره مند شد ولی بجای درس گرفتن از این نعمت دوباره اون رو در ذهنش تکرار کرد.پس این درس بارها و بارها تکرار میشه تا آگاهی موردنظر را دریافت کنه.
دیگرمسائل زندگی هم به همین شکل هستند.
پس هوشیار باشیم یک درس کافیست,نگذاریم بخاطر استفاده نکردن از تجربیات خودمون یا دیگران درسهای زندگی مدام تکرار شوند.
"هر انسانی نه دوست توست ونه دشمن تو,بلکه فقط معلم توست پس بدون مقاومت آنچه را که خداوند برایت درنظرگرفته که بواسطه آن انسان به تو تعلیم شود را با فروتنی بپذیر."

گاهی اوقات دنیا محل غریبی برای زندگی میشه, خودت رو توی اجتماعی میبینی که اطرافیانت رو انسان نماها پر کردند.این وقته که با تمام وجودت احساس تنهایی می کنی.
به ظاهر کنارهم هستیم اما در باطن فاصلمون خیلی زیاده.

سال 89 با تمام فراز و نشیبهاش با تمام خاطرات تلخ و شیرین داره تموم میشه.
شهر چهره ی دیگه ای به خود گرفته, بوی طراوت و تازگی در کوی و برزن پیچیده, ماهیهای قرمز در تنگهای بزرگ در تمام پیاده روها چیده شده , سبزه های کوچک و بزرگ آستانه تمام گلفروشیها رو سنگفرش کرده و گامهای تند و پیوسته عابران در هیاهوی استقبال از عید نشونه ی اومدن بهاری دیگرست.
اگر چه حال و هوای عید نوروز دیگه طعم اون عیدهای دوران کودکی رو نداره و هر روز بیشتر در حسرت لذتهای کودکی بی تاب میشیم و مورد بی مهری روزگار قرار میگیریم.
اما چه می شه کرد؟
حتی اگر بهانه ی شاد شدن رو هم نداشته باشیم یا روزگار تو سال گذشته به ما سخت گرفته باشه ,همراه با بهار باید تغییر کرد.
تغییر افکار کهنه می تونه لحظه های پیش رو,رو نو کنه ,درسختیها جستجوی نکات مثبت می تونه تحمل سختی رو آسون کنه و به یاد داشتن حامی چون خداوند بزرگترین دلخوشیه.
"پس بیایید ایمان بیاوریم به آغاز فصل بهار"
بشنویم نفس نفس های بهار رو, صدای پای عمو نوروز و صدای چرخهای چمدان ننه سرما رو.
مثل طبیعت لباس نوبرتن کنیم, به همه لبخند بزنیم, چشمها را آرام ببندیم و بهار رو ازعمق جان نفس بکشیم.
"سال نو مبارک"
این پست رو تقدیم میکنم به عزیزی که این روزها جای خالیشو بیشتراز هر زمان دیگه احساس میکنم: " مریم جان"
"به امید طلوع آرزوها و غروب غمهای دوستان خوبم در سال جدید"

نزد خانواده اش می رفت، نقابش را برچهره گذاشت. نقاب آن آدم مهربان و متین که خانواده به او افتخار می کردند. نقاب آن عضو بی آزار! کسی که نوای سوت زودپز از صدای سخنان او بلندتر بود..پشت نقاب فحش می داد ولی کلمات محبت آمیزی از دهانش خارج میشدند، بهرحال او یک عضو نمونه ی خانواده بود.
دوست
نقابی دیگر به چهره گذاشت...این باربه دیدار دوستانش می رفت.همیشه می شد رویش حساب کرد،هیچ چیز برای هیچ کدامشان کم نمی گذاشت وهیچ کس از رفاقت با او پشیمان نبود.پشت نقابش زمزمه میکرد:اصلا نمیتونم!اما میگفت:«حتما!ارزشت بیشتر از این حرفاست!»پشت نقاب فریاد بود،اما روی لبش لبخند،پشت نقاب اشک بود،اما قهقهه میزد! پشت نقاب انزجار و نفرت بود.اما میگفت: «دلم برات تنگ میشه!» چه میشه کرد؛ او، یک دوست نمونه بود.
رئیس
نقاب بدبختی هایش را به چهره زده بود، کنار رئیس نشسته بود و راجع به درخواست اضافه حقوق حرف میزد. پشت نقاب، بی قید و بند فقط به ریش رئیس میخندید!ریش های خودش بلند بودند ویقه ی پیراهنش بسته بود، بغض گلویش را گرفته بود، با مهره های تسبیح بازی می کرد و شمرده شمرده ازمشکلاتش می گفت و از اینکه چقدر بی منت زحمت می کشد... ناسلامتی,او کارمند نمونه ی اداره بود.
یـار
نقاب عاشقی را زد و دوان دوان به سوی معشوقی رفت که می گفت انتظار دیدنش او را دیوانه کرده! دستانش را گرفت و با او از قلب و احساسش گفت ... پشت نقاب خیانت بود، ولی دم از وفاداری میزد. .پشت نقاب دروغ بود اما صداقتش را به رخ می کشید، پشت نقاب شک و تردید بود ، امـّا می گفت که اعتماد دارد. پشت نقاب یکی بود مثل صدتای دیگر.اما حالا، خیلی نمونه بود.
خود
مقابل آینه ایستاد,نقاب هایش را برداشت.حالا دیگر خودش بود,نه هر چه تاکنون بود. همیشه می ترسید که خودش باشد پس آهی کشید و با خود گفت:خوب شد که نقاب ها را دارم.
" ای کاش بی نقاب در میان این خلایق نقابدار زندگی می کردیم
بی آنکه به فهمیده شدن بیاندیشیم."

امروز به اندازه ی قطرات باران دلم تنگ است.
دلم برای باران تنگ است.
دلم در حسرت باران بارانیست.
دلم باران میخواهد بی چتروسرپناه,آنچنان که پوست خسته و بدن تشنه ام را سیراب کند وصدایش روحم را نوازش دهد. بارانی که غباررا ازدلهایمان پاک کند.
دلم باران میخواهد وگریستن همراه با آسمان.دلم تنهایی می خواهد و آن جایی که من باشم وخدایم عاری ازهرمخلوق دیگر.

همیشه لحظات همراه با احساسات خاص اونهاست.
یه روز دوست داری باشی و یه روزم میخوای نباشی.
کاش لبخند و شادی به همون اندازه که غم قدرت داره، قدرت داشتند.
وقتی میخندیم فقط ثانیه یا لحظه ای از ته دل میخندیم و شاید اگه اثرش بمونه نهایت تاچندساعت باشه.
اما وقتی ناراحتیم تا چند مدت اثراتش باقی میمونه.
غم...غم ...غم
چرا باید باشه ؟
حتماباید باشه که معنی شادی رو بدونیم.
باشه قبول ، اما کاش حداقل دریک سطح بودن وهیچکدوم به اون یکی زورنمیگفت.
بعضی لحظه ها هر چی هم بخواهیم خودمون رو گول بزنیم بازم غم زورش زیادتره و ما رو تبدیل به یک آدم تنها میکنه.
وقتی خوشحالی فقط رو همون موردی که خوشحالت کرده تاکید میکنی و همون لبخند رولبات میاره.
اما وقتی ناراحتی غیر از اون ، تمام غم و غصه های دیگه هم روش اضافه میشه.
نمیدونم حکمتش چیه! اما من نتیجه میگیرم که قسمت زیادی اززندگی غمه و اجبار.
چون موندگاریش از همه حس های دیگه بیشتره.
شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبراز دل پر درد گل یاس نداشت.
باید اینطورنوشت:
هر گلی هم باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست.

هدف از خلقت انسانها چیست؟چرا به این دنیا اومدیم؟
آیا به اینجا اومدیم که یه مدتی زندگی کنیم و دوباره به همونجایی که هستیم برگردیم؟
من فکر میکنم هدف دیگری از این خلقت وجود داره.
انسانها به دنیا می آیند که تاثیری بر روی این جهان هستی بگذارند. تاثیری هر چند کوچک. یا به عبارتی دیگر:"کار نیمه تمومی رو تموم کنند."
اما این کار نیمه تموم چیه؟
هیچ کس توی این دنیا نیست که به تنهایی تمام مراحل زندگیش رو طی کرده باشه و به کمک دیگران احتیاج نداشته باشه.پس شاید این کار نیمه تموم کمک به همدیگه باشه.
منظورازکمک چیه؟
معمولاروزانه همه ی افراد به یکدیگر کمک می کنند. اما یه سری از کمکها هستند حال چه مادی، چه روحی یا عاطفی که با بقیه متفاوت هستند و در عین حال با اهمیت.
زمانی که کسی مشکل دارد واشک می ریزد دیگری دلش به درد می آید.اما همین حس دلسوزی کافیه؟ نه این ، دلسوزیی است که همه ما از اون به ترحم یاد میکنیم و بیزاریم.
زمانی می تونیم به دیگران کمک کنیم که خودمون آمادگی لازم رو برای کمک داشته باشیم.
ولی وقتی خودت ضعیفی,پر از دردی ونمیتونی کمکش کنی باید چیکار کنی؟ درسته که شاید با طرف هم درد باشی و بتونی درکش کنی اما نمیتونی چیزی از غم و غصه هاش کم کنی. حالا تکلیف اون کار نیمه تموم چی میشه؟ پس غم و غصه های اونم به غصه های خودت اضافه می کنی.
واین موقع است که دست نیاز به سمت خدا دراز میکنی و میگی:
"خدایا من تحمل این همه درد و غم رو بر شونه های نحیفم ندارم."
"خدایی که بزرگترینی و بر همه امور قادر و توانایی ، یاریم ده که تنها تو بی نیازی"

یکسال قمری گذشت.یکسال از آن روزی که نمازعید فطرخوندیم و زمزمه کردیم صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.راستی زمان چقدر سریع ما رو به رمضان دیگری رساند.
حالا سی روزعاشقی و دلدادگی درراهه. ماه بهار قرآن.ماهی که خدا بنده هاشو به مهمانیش دعوت کرده.تنها اگر یک قدم با اخلاص برداریم میتونیم به رمضان واقعی برسیم.
خدایا هزار مرتبه شکرت که دوباره این فرصت رو دادی که با تمام وجود صدات کنم.خیلی ها اسیر خاک شدند ودیگه نمیتونند این لحظه ها رو درک کنند.(روحشان شاد)
الهی
توفیق ده سحر با تمام وجود بیدار باشم.
از لحظه سحر تا افطار تنها ذکرم برای تو باشد.
کمکم کن مهمان خوبی باشم نمک بخورم نمکدان نشکنم.
توفیق ده امسال شب قدررا قدر بدانم و درک کنم.
توفیق ده رمضان امسال من متفاوت با سالهای دیگه باشه
(چند شب دیگرگریه کنان نیایم و بگم خدایا مرا ببخش
که از رمضانم خوب بهره نبردم) 
آمین
التماس دعا
دوباره تنها شدم.دوباره دلم هوای تورو کرده.پس برای تو مینویسم.برای تو که مرزهای بی انتها بین ما فاصله انداخته...برای تو که رهسپار جاده شدی که بعد رفتنت آسمون هم مثل من دلش گرفته بود وچه معصومانه می بارید.رفتی ومن غریب شدم.همدم سکوت وتنهایی شدم.
هنوزعکسهای نازنینت کنارمه.عکساتو میبینم و دلتنگترمیشم.نمی دونی چقدردلم تنگه برای دیدنت,برای بوسیدنت, برای درآغوش گرفتنت. همیشه به یادتم. تک تک لحظه هام با یاد توسپری میشه.به یادت مثل شمع میسوزم وآب میشم.توهم به یاد بی تابی من شمعی روشن کن وبذارمثل من بسوزه.
نظرات ()